![]() |
![]() |
|
| خدايا:(نا...)عشقه منه كمكم كن بهش برسم. |
|
دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟ گفت: نه پرسید: منو دوست داری؟ گفت:نوچ پرسید:اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت:اصلا دختره چشماش پر از اشک شد و دیگه هیچی نگفت. پسره بغلش کرد و گفت:تو خوشگل نیستس زیباترینی دوست ندارم چون عاشقتم اگه بمیری برات گریه نمیکنم چون منم میمیرم...!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:12 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
تو دور مي شوي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:45 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
امروز نمی دونستم کدوم حرف دلم رو بهت بگم. فکر ها و خاطره های جور وا جور بودن که مثل يه فيلم سينمايی داشتن از جلو چشمام رد می شدن. هيچکدوم از حرفای دلم رو بهت نگفتم؛ فقط نيگات کردم. چون می دونستم آخرين نگاه هاست. آروم٬ آروم دور شدنت رو ديدم. فاصله رو حالا درک می کنم يعنی چی. در اين چند روز برای اولين بار در عمرم آرزو می کردم هر چی دارم بدم ولی تو پيشم بمونی. چقدر سخته به دلت بعد از دو سال و نيم بگی خفه شو! خيلی چيز ها هست که نمی دونی. سکوت کردم و فکر می کردم يه روزی مهرِ من آخر سر دلت رو نرم می کنه. با هر زبونی بود٬ به هر شيوه ای بود خواستم بهت نزديک بشم. ولی... هر روز بيشتر و بيشتر از من فاصله گرفتی. تو به من احساس دادی. چيزی که اصلا نمی خوام با هيچ کس ديگه ای قسمت کنم. اين احساس فقط و فقط متعلق به توست. نيگام کن. درست نيگام کن. تو چشام. هنوزم اينجام. همون کوچه اولی. يادته؟ ديگه پاهام رمق وايسادن نداره. ولی بازم اينجا ميمونم. تنها تر از هميشه. و... در انتظار تو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 17:26 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک رويای نا تمام. من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد. يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد. بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 17:11 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
رومئو زنده است . رومئو سم درون جام را سر کشید و آب دهانش را به بیرون ریخت و آرام آرام همان طور که می خواست از حال رفت . ژولیت که از خواب بیدار شد چون جسد رومئو را در کنار خود دید تاب نیاورد و او خود را کشت. شاهزاده و خانواده های رومئو و ژولیت به سوی اتاق خواب آن دو دویدند. در آن جا لاورنس ماجرای ازدواج پنهانی آن دو را برای خانواده هایشان تعریف کرد. در حالی که بزرگان مغرور دو خانواده از ملاک بر همه بهت زده به رومئو نگاه می کردند که چگونه در بستر مرگ ژولیت بر پیکر بی جان او گریه می کند.این صحنه آن چنان غم انگیز بود که هیچ کس نتوانست آن را تحمل کند و همه از اتاق بیرون رفتند تا رومئو را با غم هایش تنها بگذارند.رومئو ناباورانه فهمید که چطور فکر او برای رسیدن به آرامش در کنار ژولیت شکست خورده و چه اشتباه وحشتناکی مرتکب شده است.وقتی که او جام را سر می کشید تا خود را بکشد ژولیت زنده بوده است.او به خاطر اشتباه رومئو جان خود را از دست داد.یأس و ناامیدی تمام وجود او را گرفت.عشق او با بدنی خون آلود در آغوش او آرمیده و قطره های خون او بر لباس رومئو می چکید،انگار که قاتلی بی رحم قربانی خود را در آغوش گرفته باشد. رومئو آهی کشید و گفت:« نه،مرگ همسرم گناه من نیست ». وجدانش او را آزار می داد،تلاش می کرد گناه مرگ ژولیت را به گردن کس دیگری بیندازد . به خود می گفت این گناه راهب لاورنس است . اگر ما با هم ازدواج نکرده بودیم ژولیت هرگز به این حال نمی افتاد که خودکشی کند . نه ، این هم او را آرام نمی کرد . اصلاً چرا باید با چنین دختری آشنا می شدم تا این قدر زجر بکشم . در افکار آشفته ی خود مهمانی ای را به یاد آورد که در آن برای اولین بار عشق از دست رفته ی خود ، ژولیت را دیده بود . مِرکوئیتو ، این گناه مِرکوئیتو یا بنوولیو ، اگر این دو مهمانی را برگزار نکرده بودند هرگز رومئو رومئو با چنین سرنوشت شومی رو به رو نمی شد . شبانه روز را با همین حال پریشان در تنهایی سپری کرد . هیچ کس جرأت نداشت وارد اتاق شود . حال رومئو آن چنان آشفته بود که هر کس می خواست وارد اتاق شود دیوانه بار حمله می کرد . چرا من هم خودم را مانند ژولیت نکشم ؟ نه ، باید بفهمم چرا چنین بلایی بر سرم آمده است . پس از گذشت یک شبانه روز وحشتناک به این نتیجه رسید که این دست سرنوشت بود ، که او را چنین خُرد کرده است . پس به آرامی و در عین حال عصبی از اتاق بیرون آمد و به سوی پدر خود رفت و او را در آغوش گرفت ، سپس به سمت پدر ژولیت رفت و او را نیز در آغوش گرفت . بعد از آن بر گونه ی تک تک حاضران بوسه زد و با گام هایی بلند دوباره به سوی بستر مرگ بازگشت و با قامتی استوار و نیرویی خارق العاده در اتاق را به هم کوبید و بست . پس از آن ، هرگز کسی او را ندید ولی جای پای او به هنگام خداحافظی ، غمناک ترین شکوفه ها روییدند تا آذین دوستی نوپای خانواده های رومئو و ژولیت باشند . کریستینا تسومل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:18 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد. می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم. تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد. می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .
ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد. می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم" اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه! . . . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:14 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . خط اولي گفت : خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . آنها از دشتها گذشتند ... رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . شما به هم مي رسيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:9 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟ میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟ میدونین عشق چه مزه ای داره؟؟؟ میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟ میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟ میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟ مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟ میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟ میدونین ...؟؟؟ اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس... وقتی يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن همه چی با يک نگاه شروع ميشه اين نگاه مثل نگاهای ديگه نست ، يه چيزی داره که اونای ديگه ندارن ... محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه. حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي. مي بيني كار دل رو؟ شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولی همش از خواب میپری ... از چیزی میترسی ... صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه که توي فكر و ذهنت قدم مي زنه به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟ راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه ! آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا وقتي باهاته همش سرش پائينه تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده ديگه از آن خودت نيستي بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ... فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی... خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ... هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ... وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ... ولی اون ... سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی ! دنيا رو سرت خراب ميشه همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو بهش مي گي من … من … من از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت مي كنه ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ... دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!... وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم! انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ... ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه... بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و... بعد اون روز ديگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمي كني آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟ و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:15 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
بدترين درد اين نيست كه.................. عشقت بميره!!! بدترين درد اين نيست كه................به اوني كه دوستش داري نرسي!!! بدترين درد اين نيست كه..................عشقت بهت نارو بزنه !!! بدترين درد اينه كه....................يكي رو دوست داشته باشي و اون ندونه !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:32 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد . بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت . با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟ سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد . هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:21 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود. ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون. سير نگاش کردم. هيچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود. يه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد. ديگه عادت کرده بودم. ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم. شايد يه جور ترس از دست دادنش بود. شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم. من به همين تماشای ساده راضی بودم. دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست. نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه. هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد. هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم. حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز. اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم. هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم. ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود. مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود. ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود. بی خوابی شبها و .... خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود. نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم. فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن. يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم. شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم. اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد. نمی تونستم. دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم. از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت. من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم. حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم. کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت. از خودم و غرورم بدم می اومد. با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم. بلند شدم و ايستادم. در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون. درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد. طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود. دقيق که نگاه کردم ديدمش. خودش بود. انگار تمام راه رو دويده بود. داشت به من نگاه می کرد. نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود. زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود. دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود. نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست. - شما هم دير رسيديد؟ و من چی می تونستم بگم. - درست مثل شما. و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم. - مثه اينکه بايد پياده بريم. و پياده رفتيم ... و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:16 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند." چی شده ؟؟ میگی این که عاشقانه نبود؟؟ چرا... یه ذره فکر کن ... عاشقانه بود...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:35 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
يك پسر خوب
يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد
يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود”مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد” يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:”ساعت چند” “کي مياي” “کجا” “دير نکني يا يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري ) يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و … بگويند يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و … باشد يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . . مشخصات دختر خوب
.......یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه .......یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه
.......یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه
.......یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
.......یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه
.......یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه
.......یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه
.......یه دختر خوب تو سينما دست تو شلوار دوست پسرش نميكنه
.......یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه
.......یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره
.......یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری
.......یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه
.......یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه
.......یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه
.......یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی
.......یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره
.......یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی دستشويي نمی مونه - نکته مهمتر از کنکور
.......یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه
.......یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه
.......یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده
.......یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه
.......یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه
.......یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره
.......یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه
.......یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده
.......یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه - صغرا= هانی - کبری= مانی
.......یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره
.......یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه
.......یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟
.......یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي( جت اسکی اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه
.......یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه
.......یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه
.......یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو
.......یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند سعید خان حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه
.......یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن
.......یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از دوستاش قرض نمی کنه
.......یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه پس نتیجه یییییییییییم. این که دختر خوب نداریییییی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:43 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.» مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.» پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟» مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد. دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود. " تمام "
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:41 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
بعد از مرگ مرا در تابوت سیاه رنگی بگذارید تا همگان بدانند که در کوری کوری زیسته ام .بعد از مرگ بر بالای سنگ قبرم قالب یخی بگذاری تا با اولین طلوع خورشید آب شود تا به جای اشک مادرم اشک بریزد .دوست دارم بدانم بعد از مرگم چه کسی برای اولین بار و آخرین بار بر بالای مزارم خواهد آمد. به درستی که زندگی بر دو نیمه است : نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:39 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
روزی مردی به نام "john" (جان) در حالی که سوار بر ماشین خودش از خیابان عبور می کرد ، چشمش به زنی میانسال افتاد که در کنار خیابان مانده بود و کسی او را سوار نمی کرد. "جان" لحظه ای با خود اندیشید و تصمیم گرفت او را سوار کند. زن میانسال سوار شد و تا حوالی منزل خودش را با ماشین "جان" رفت. وقتی پیاده شد به جان گفت: "پسرم ، کرایه ی این مسیر ۷۵ سنته . حالا تو دوست داری چقدر به تو تقدیم کنم؟" جان گفت:" هیچی نمی خوام خانم. فقط مراقب باش تا زنجیره ی عشق پاره نشه!" زن تشکر کرد و رفت. ۱۵ سال بعد پیرزنی به یک قهوه خانه ( یا همون کافی شاپ ) رفت. قهوه ای را به زنی که آنجا خدمت می کرد،سفارش داد . پس از خوردن قهوه ، ۱ دلار رو داخل نعلبکیِ قهوه ی خودش گذاشت و راه افتاد. زن خدمتکار وقتی با اون یک دلاری برخورد کرد سریعا ۱ دلار رو برداشت و به سمت پیرزن ، که تازه از درب کافی شاپ خارج شده بود، دوید و گفت: "خانوم ، شما فقط باید ۲۵ سنت رو بپردازید. ۱ دلار زیاده." پیرزن در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: " بقیه ش مال خودت جوون. فقط مراقب باش که زنجیره ی عشق پاره نشه!" زن جوان تشکری کرد و شب که به خانه رفت در آغوش شوهرش آرام گرفت. بوسه ای از او برداشت و گفت: " I LOVE YOU JOHN" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:2 توسط عاشق تنها(مجتبی) |
|
|
سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. |